اضطراب شیرین

بسم الله الرحمن الرحیم

ای شیعه امام زمان عج به زمان شما و به نزد شما نمی آیند شما باید بلند شوید و به سوی ایشان حرکت کنید،دنیا مکانی برای لهو لعب نمی باشد وقت تنگ است! ایشان در بهشت ظهور منتظر شما می باشند!

بچه های شهر غریب سالیان سال بود که به دنبال نور حرکت می کردندو اکنون پس از پیمودن راهی طولانی خود را در آستانه خیمه احساس می نمودند. سالها به عشق محبوب غایب از نظر راه پیموده ، گاه خسته شده و نشسته بودند ولی عشق او نگذاشته بود این قعود طولانی گردد، صحنه های گوناگونی را پشت سر گذاشته بودند، گاه سخت و گاه آسان و حال با دلی مملو از شادی و امید حضور محبوب را بیشتر حس می کردند.

بر بلندای تپه ای خیمه ای بر پا بود! نوری زیبا و گیرا از خیمه بیرون می تابید! هوا خنک و مطبوع بود! نسیم ملایم با وزش خود بوی چمن های تازه را به هوا بلند می کرد! بوی خاک با عطر گل ها در هم آمیخته و حسی بهشتی به ایشان منتقل می کرد!

چشم هایش را بست! عطر محبوبش را احساس می کرد با تمام وجود نفس کشید تا از آن رایحه آسمانی اشباع شود!

قلبش به شدت می تپید! اضطراب او را رها نمی کرد! اضطرابی شیرین! اضطراب کسی که گم شده اش را در چند قدمی خود احساس می کند! دست یافتنی تر از همیشه و دور تر از همیشه!

این تضادی بود که اضطراب را در جان او می ریخت!

تاکنون با فکر محبوبش روزگار سپری کرده بود! با حب او ! با یاد او! همواره در ذهنش او را در جایی دور و غیر قابل دسترس تصور کرده بود! چشم های جستجوگرش را به دنبال ردی از او روانه کرده و ادای تحسس را در آورده بود! اکنون که متوجه شده بود امامش در مقطعی از زمان های آینده ،در بهشت ظهور ، مشغول اداره امور هستند عجیب ایشان را نزدیک احساس می کرد! این فاصله زمانی به دمی به ثانیه ای با اشاره امام برداشته می شد و اذن حضور به محضرش میسر میگشت اما……..

این حس شور و شوق را در او زنده می کرد! به خورشید پشت ابر که نگاه می کرد به یاد او دلش می تپید! محبوبش خیلی نزدیک بود!

اما می دانست آنچه که بین او امامش فاصله انداخته تنها حجاب زمان نیست!

برای رسیدن به او باید از دروازه هایی گذر می کرد! نور بود که می توانست حجب را از میان بردارد، نور بیت اهل بیت ع! باید تغییر می کرد.

این تغییر جنسیت که نسخه آن در سوره نور آمده بود به مقدماتی نیاز داشت: اول حریم داشتن و حریم قائل شدن برای دیگران !

دروازه دوم اما، بسیار مشکل به نظر میرسید! بستن تمامی منافذ بر روی ابلیس لعین که همواره در کمین نشسته است! امان از افکار و احساساتی که مطلوب نبود ودزدکی در حریم وجودش راه می یافت!!!

پاکیزه نگه داشتن حریم کاری نفس گیر بود، از ابتدای صبح که چشم می گشود باید به مبارزه ای عجیب ورود می کرد! لحظه ای غفلت همه چیز را بر باد می داد! این ناکامی ها بود که اورا از امامش دور می کرد!

معلم راه را نشان داده و قلق های عبور از مسیر را باز نموده بود اما!!!!!!!!

چشمانش را گشود، نگاهی ملتمسانه به خیمه نورانی کرد! تمام التماسش را دراین جمله ریخت! هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی؟ این جمله گویای کشمکش درونش بود، مسیر روشن و در دسترس می نمود، به ظاهر راهی تا رسیدن به مقصود نمانده بود، چند تپه را که پشت سر می گذاشتی می رسیدی ، ولی عبور از مسیر دشوار بود، اصلا کار او نبود، برایش بازی دوران کودکی اش را تداعی می کرد! زحمت میکشیدی و پس از پیمودن مسافتی طولانی ناگهان در دو قدمی پیروزی ماری نیشت میزد و دوباره از نو!!!!!!   اکنون این مار ابلیس بود که نمی گذاشت او طعم شیرین رسیدن را تجربه کند.

نگاهش را از زمین کند و به آسمان آبی لایتناهی رو آورد! دوباره زمان تغییر منظر بود! ابتدای راه نگاهش را متوجه پروردگار کرده و حرکت را آغاز کرده بود ولی در کشاکش صحنه ها از این منظر خدایی غافل شده، نگاهش سر خورده وپایین آمده و رفته رفته معطوف به خودش شده بود!

می بایست دوباره جهت نگاهش را تنظیم کند از خود و ضعف های وجودیش بیرون آید و فقط به او توجه کند!

آنچه اورا از امامش دور می کرد در درون او بود! باید سرش را بلند میکرد وبا تمام وجوهش به او توجه می کرد!

انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض! باید محو او می شد! در نور غرقه می شدو توکل بر خدایش می کرد!

خدایی که اورا تا آستانه خیمه رسانده بود! باید از او طلب می کرد اصلاح حریم وجودش را!

خدای مهربانی که به بها عطا نمی کرد و دنبال بهانه ای بود تا محبت کند.

باید بهانه دست معبودش می داد، پس دستانش را بالا گرفت و رو به سوی او کرد شرمگین از غفلت های گاه و بی گاهش: خدایا وکیلم باش، مانند تمام اوقاتی که وکالت مرا برعهده گرفتی و متوجه نبودم! راهم را یسیر کردی و برویم نیاوردی نا آگاهیم را! خدایا دستم را بگیر مانند همیشه، و خود یاریم ده برای تطهیر حریمت! حریمی که متعلق به توست و قسمتی از آن را در درون بنده حقیرت قرار دادی و آن را پذیرفتی!

استادش به محبت بی دریغ بخصوص در جمع خانواده تاکید داشتند، احساس می کرد محبت به دیگران بهانه خوبی می تواند باشد تا ظرفی پاکیزه شکل بگیرد! نور صلوات و نماز در آن پایدار بماند و رفته رفته جنس ظرف به اذن الله تغییر کند، نورانی شود، نور شود تا ساکن بیت شود.

بوی مهمانی می آمد، ضیافت الله از راه رسیده بود، ماه رمضان ، ماه بهانه های بیشتر و متعالی تر، یسیر تر و هموار تر از همیشه.

چشم امید بچه های شهر غریب به این ماه بود و در دل آرزو می کردند که لحظات خدایی ماه رمضان را خداوند برایشان سکوی پرتاب قرار دهد، سکویی که ایشان را به در خیمه و صاحب آن نزدیک و نزدیک تر کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

همچنین ببینید

نیم نگاه

گرچه ایام ولادت ها است، دل من گاه به اشک گاه به غم لبریز است. …

شعر/ تمنا

دوست داشتم شعری، به درد دل بسرایم/ بدون وزن و قافیه شدآقا! به لطف خود بپذیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.