خانه / محمدحسین فیاض

محمدحسین فیاض

نهایت فجر

شبی بود، سیاه شبی! ابرهای تیره و تار بر وطنمان سایه گسترده بود و ظالمان مست از شراب شهوت، زالوصفت بر تخت ظلمت تکیه زده و آزادی را به بند کشیده بودند. زمانی که صداها در گلو خفه می‌شد و هیچ کبوتری حق پرواز و هیچ غنچه‌ای حق شکفتن نداشت.

ادامه نوشته »

قاصد اربعین

غبار تن و سنگینی روحش را به آب فرات می‌شوید. فاصله نخلستان تا قتلگاه را که طی می‌کند فرصت خوبی است تا خاطرات پنجاه سال همراهی، پنجاه سال رفاقت با او را مرور کند. آمده است تا به محضر امام برسد. اما نه، آمده تا دوستش را زیارت کند. باور این جدایی برایش سخت است. عمری است با هم رفیق بوده اند. گریه امانش نمی‌دهد. خود را بر خاک می‌اندازد. دوستش را صدا می‌زند.

ادامه نوشته »