خانه / صراط عشق / شورای نویسندگان / «ملکه» / قسمت اول

«ملکه» / قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم

«ملکه»

قسمت اول

خوشحال و با انرژی به این طرف و آن طرف می دوید در حالیکه چشم از مادر و پدرش بر نمی‌داشت.

مواظب بود زیاد از آنها دور نشود هرچند در محیطی که زندگی می‌کرد گم شدن معنی نداشت!!!!

دست های کوچکش را زیر آبشار عظیمی که از بالا به سمت پایین سرازیر می‌شد گرفت و از برخورد قطرات آب    زلال با صورتش غرق لذت شد.

طبقه بالا عده ای بدون وقفه در میان چشمه مشغول کار بودند و آب چشمه را شعبه می زدند تا بتواند به طبقات پایین تر سرازیر شود.

سرش را بالا گرفت و با چشمان کنجکاوش ایشان را از نظر گذراند. می دید در حالیکه مشغول کار هستند سرشان به سمت بالاست و چشم از نقطه ای دور در آسمان بر نمی دارند.آن نقطه از دید او خارج بود.

عده ای پایین تر آب های شعبه شده را در کاسه هایی ریخته و مادر و پدر او و عده ای دیگر از هم جنسانش کاسه های محتوی آب زلال را در گوشه ای روی هم می‌چیدند.

در حالیکه با شیطنت از کنار مادر رد می شد صدایش را شنید که خطاب به پدر می گفت: الحمد لله، دیگر چیزی نمانده، بلاخره 8 ماه چشم انتظاری رو به پایان است و بعد لبخند درخشان پدر دیدگانش را پر نمود.

از حرف والدین خود چیزی نفهمید، حس کنجکاویش گل کرده بود به همین دلیل سوی مادر دوید و پرسید: مادر جان منتظر چه چیزی هستید؟

نگاه مادر انگار با یادآوری چیزی شفاف شد، لبخندی زیبا صورتش را پوشاند و با لطافت جواب داد: خواهی چشید!

-مادر جان چه چیز را خواهم چشید؟       – صبر داشته باش عزیزم قابل وصف نیست!

در محیطی که ملکه زندگی می کرد همه مشغول کار بودند و هر کس وظیفه ای مشخص داشت، همه با شور و اشتیاق انجام وظیفه می کردند و خستگی در کسی راه نداشت.

ملکه عاشق محیط زندگیش بود، محیطی سرشار از لطافت و بوی عطر گل های همیشه بهار و چشمه سارهایی جوشان با آب زلال و هوایی مطبوع.

ملکه چشمش به کاسه های محتوی آب که در گوشه ای انباشته شده بود افتاد!

– مادر جان این کاسه ها را چرا این جا گذاشته اید؟

-عزیزم این ها امورات مربوط به خلایق است، کاسه کاسه شده تا موعدش فرا برسد.

-موعد چی؟                              -موعد انتقال آن به سر زمین‌های پایین تر

– خوب چرا اکنون کسی بردن آن هارا بر عهده نمی گیرد؟

– مادر لبخندی زد و گفت: ملکه جان این کار از عهده ما خارج است

– چرا؟

– خواهی فهمید! صبور باش

ملکه نمی فهمید اطرافش چه می گذرد! حسی شبیه انتظار اهالی سرزمینش را در برگرفته بود! همه منتظر بودند! اتفاقی در شرف وقوع بود.

با شیطنتی کودکانه فکری از ذهنش عبور کرد! او می توانست یکی از کاسه ها را برداشته و باخود به طبقه پایین ببرد، بعد یکی دیگر و ….. بدون اینکه کسی بفهمد. وقتی پدر و مادر متوجه می‌شدند ملکه توانسته چنین کار بزرگی را انجام دهد حتما خوشحال می شدند.

دوید و یکی از کاسه ها را برداشت، آب زلال درون کاسه انگار جوششی از نور داشت.

چقدر زیبا بود! تابحال از نزدیک بدان ننگریسته بود، با شادمانی کاسه را برداشت، بال های کوچکش را گشود و آماده نزول به سرزمین پایین تر شد.

او هرگز طبقات پایین تر محل زندگی خود را ندیده بود، هم چنین طبقات بالاتر را! و اکنون سرشار از شادی در انتظار تجربه جدیدی بود.

در هوا معلق شد در حالیکه کاسه را سفت در دستان کوچکش نگه داشته بود. سعی کرد ارتفاعش را کم کند و به طبقه پایین نزدیک شود ولی انگار جاذبه ای معکوس مانع این فرود می شد.

دوباره تلاش کرد! تمام انرژیش را جمع نمود تا پایین برود ولی مانند کسی که روی آب شناور مانده و توان زیر آبی رفتن ندارد، درمانده شد.

بالهای کوچکش خسته شدند، بر سرزمین خود فرود آمد تا نفسی تازه کند و دوباره تلاشش را از سرگیرد.دانه های عرق از سر و رویش سرازیر شده بود.

مدتی نشست، خیره به کاسه نگریست! صدای مادر در گوشش طنین انداخت: ملکه جان از عهده ما خارج است! نمی دانست به چه دلیل!

دوباره برخاست! کاسه را به دست گرفت، بالهای کوچکش را باز کرد و با انرژی بیشتری سعی کرد!

نمی توانست به سمت پایین حرکت کند، کاسه آب در دستانش حس توپ بزرگی را داشت که بخواهی به زور آن را در اعماق آب فرو ببری!

صدای مادر اورا به خود آورد! بجنب ملکه! زمان موعود فرا رسیده!

ملکه کاسه به دست ایستاد! منظره عجیبی پیش چشمانش در حال شکل گیری بود.

اهالی سرزمینش و همین طور سرزمین بالاتر، همه دست از کار کشیده و به بلندای آسمان خیره شده بودند.

سر کوچکش را بالا گرفت، چشم هایش از شدت حیرت بازتر شد.

نوری عظیم، درخشان و خیره کننده از بالای آسمان نمودار شده و در حال پایین آمدن بود.

نگاهش را چرخاند تا مادر و پدر را بیابد، اهالی سرزمینش هرکدام کاسه‌ای در دست به انتظار ایستاده بودند.

زیرکانه نگاهی به محل انباشت کاسه ها انداخت! خالی بود.

آهسته آهسته به مادرش نزدیک شد و کنارش ایستاد، تا بحال والدین و اهالی سرزمینش را تا این حد خوشحال ندیده بود! موجی از احترام فضا را در برگرفته و اهالی شادمانه به انتظار ایستاده بودند. هرچه نور پایین تر می آمد شور و شعف ساکنین بیشتر می شد.

– مادر جان این نور زیبا چیست؟

– هیس!!!!! خواهی چشید!!!!

ملکه دیگر نمی توانست صبر کند ولی حس احترام حاکم بر محیط توان بازیگوشی را از او ربوده بود.

مادر با صدایی لطیف صدا زد: ملکه نگاه کن!

ملکه دوباره سر را بالا گرفت، نور پایین تر آمده و اهالی سرزمین بالا را در برگرفته بود، اکنون نور با همراهی اهالی سرزمین بالا در حال نزول به سرزمین آنها بود.

نور زیبایی خیره کننده داشت! ملکه با اینکه ساکن سرزمین زیبایی ها بود تا بحال چنین زیبایی را در چیزی مشاهده ننموده بود.

مادر با خوشحالی زیر لب زمزمه کرد: ملکه اولین سفر زندگیت را تجربه می کنی! ولادتی دیگر! تولدت مبارک عزیزم!

ملکه حرف مادر را نمی فهمید! او هنوز یک ساله نشده بود! مگر قرار است به سفر روند؟ چرا باید این سفر برایش تولد محسوب شود؟

چرا همه دست از کار کشیده بودند؟ او تابحال ندیده بود اهالی سرزمینش از کار خسته شوند!

ملکه دوباره به بالا نگریست، نور نزدیک تر آمده بود! نور با تمام تابش و درخشندگی‌اش آزار دهنده نبود.

محو شد، پرتوهایی از نور را حس کرد! شادیی غیر قابل وصف همراه پرتوهای نور در وجودش دمیده شد!

حسی توام با میل حرکت و همراهی! نور پایین تر آمد! ملکه چشمانش را بست! نور اورا در بر گرفت چونان مادری که نوزادش را در بر گیرد! ملکه غرق نور شد! احساس کرد لحظه به لحظه سبک تر می شود. نور تمام وجودش را پر کرد! چه مهربانانه! حس کرد دارد همراه نور حرکت می کند! چشمانش را گشود.

همه غرقه در نور عظیم آسمانی، غرقه در لذتی شگرف، با ایشان همراه شده و در حال سفر به سرزمین پایین تر بودند! ملکه نمی دانست چه کند! او تابحال چنین حسی را تجربه نکرده بود.کاسه  هنوز در دستان کوچکش بود، آنرا فشرد و خود را در نور رها کرد تا برود هرکجا که نور می رود.

یاد تلاش خود افتاد! مسیری که نتوانسته بود به تنهایی طی کند اکنون با همراهی نور عظیم آسمانی برایش میسر شده بود. انگار نور در او روحی تازه دمیده بود، روحی  شاد،پر از انرژی، پراز تکاپو و توانی مضاعف!

نور لطیف و مهربان بود، احساس می کرد او را بسیار دوست دارد، حتی بیشتر از مادرش!

چشمانش را دوباره بست و نفس کشید، سعی کرد تمام نفسش را از نور پر کند! خدایا همراهی با این نور چقدر لذت داشت!

در دل آرزو کرد: خدایا این نور به من روحیه و شادی هدیه کرد! حرکت و توان هدیه کرد! حس لطافت و پاکی ! حس حرکت وزنده بودن! حسِ بودن! حال عجیبی داشت! انگار وجودش با نور معنی و مفهوم تازه‌ای پیدا کرده بود!

حرف مادرش را به یاد آورد: ملکه جان تولدت مبارک، اکنون با تمام وجودش این جمله را فهم کرد!

نمی دانست چه مدت است در نور غوطه می خوَرد فقط دلش نمی خواست این لحظات تمام شود!

بعد از دَمی احساس کرد متوقف شده اند! چشمانش را گشود!

همه صف کشیده و به حالت احترام سرهایشان را پایین انداخته بودند.

در بلندایی پر از نور شخصی دیده می شد که این همه احترام برازنده ایشان بود.

ناخود آگاه سرش به سمت پایین چرخید.

صدایی پر هیبت در محیط طنین انداخت: سلام علیکم

با احتیاط چشم چرخاند تا صاحب صدا را بنگرد، لبخند گرم و مهربان ایشان دلهره را از دل کوچکش زدود.

حالت نور عظیم آسمانی تغییر کرد، شادیی مضاعف توام با احترام در نور موج میزد، این حالت به ملائکه و به تمام افراد حاضر در صحنه سرایت کرد.

ملکه آهسته از مادر پرسید: مادر جان ایشان که هستند؟ مادر با شیفتگیی که در وجودش موج میزد زمزمه کرد: ایشان پادشاه عالم هستند به اذن الله!

پادشاه عالم از جای خود برخاستند و به استقبال نور عظیم آسمانی آمدند، نور ایشان را دربر گرفت و ملائک به سجده افتادند! ملکه نفهمید چگونه در برابر عظمت آسمانی پادشاه عالم به سجده کشیده شد!

آن شب، شب عجیبی بود، ملکه به اندازه 8 ماهی که از خدا عمر گرفته بود صحنه های عجیب و زیبا دید، در حالیکه در تمام مدت در نور آسمانی قرار داشت و از این هم نشینی نهایت لذت را می برد.

آن شب پادشاه عالم نه تنها ملائک را به خاطر رها نمودن جایگاهشان توبیخ ننمودند بلکه لبخند گرم و مهربانشان حاکی از رضایت ایشان به همراهی با نور عظیم آسمانی بود.

آن شب ملائکه یکی یکی کاسه های آب زلال را خدمت امام عالم ع عرضه نمودند[1]، ایشان به بعضی اذن نزول به طبقات پایین تر را داده و بعضی را کنار می گذاشتند تا ملائکه دوباره با خود بالا ببرند شاید سالی دیگر اذن نزول پیدا کنند.

آن شب تمام اهالی آسمان های بالا، در محیط بهشت گونه آسمان پنجم از اینکه به خدمت پادشاه عالم شرفیاب شده اند غرق در لذت بودند.

آن شب تمام اموری که در این 8 ماه با زحمت کاسه کاسه شده بود خدمت امام ع رسید و تکلیفش روشن شد.

آن شب امام ع کاسه ها را به نام افراد زده و صاحب هرکاسه مشخص شد.

آن شب آن نور عظیم آسمانی اموراتی خاصه را خدمت امام ع رساندند که ملکه نفهمید چه بودو چه شد!

آن شب تمام خیرات وبرکات عوالم پایین به دست امام عالم ع تقدیر شد .

آن شب امام عالم ع هوای همه را داشتند، فرقی نمی کرد! ایشان حتی برای انسان های رده پایین که ایمانیات صحیح نداشتند خیرات و رزق امضا نمودند.

آن شب سراسر رحمت و برکت و زیبایی بود.

آن شب ملکه مفهوم سلام را با تمام وجود چشید، سلام هی حتی مطلع الفجر[2]

آن شب شبی بود که ملکه دوست داشت هرگز تمام نشود.

………………………..ادامه دارد………………………………………..

[1]القدر4 – تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ

[2] القدر5

همچنین ببینید

«ملکه» / قسمت دوم

ایکاش او نیز مَلَک بود، می توانست نور عظیم آسمانی را با تمام وجود درک کند! از محضر گران قدرش بهره ببرد. بودن در نور سرآغاز شناخت بود! می توانست در نور بماند، با او زندگی کند، در او زندگی کند، با وجودش حی شود، روحیه بگیرد.

خانه مادر مهربان

مادری بود با بچه‌هاش

یکی بود یکی نبود مادری بود با بچه هاش مادر به هر طرف می رفت بچه ها هم همراه او از این طرف به اون طرف بچه ها هم همراه او همه با هم شاد بودند همه با هم یار بودند تا که یه روز مادرمون روانه دنیا شد

3 دیدگاه

  1. به به! خیلی زیبا بود.ماشاالله.

  2. خیلی عالی بود خیلی سپاس دوست دارم روزی اینها را تصویر کنم مثل یک انیمیشن البته از خداوند متعال و مادر می طلبم اگر کار درستی است که بفهمم و مرا یاری کند و گرنه که منصرف شوم. اللهم صل علی محمد و آل محمد

  3. فدای فاطمه س

    سلام
    ای کاش تمام نمیشد
    انگار درون ماجرا بودیم و لذت میبردیم
    اللهم الرزقنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.