دلبند مادر…

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می گفت: از زمانی که خداوند فرزند دلبندم را عطا کرد، نگاهم را به زندگی بسیار تغییر داد…

هرگاه به او می نگریستم بسیار متعجب می شدم…

رفتارهای فطری اش بسیار زیبا و دلنشین بود…

از لحظه تولدش بسیار با من مانوس بود و فقط به من نیاز داشت..

چشمانش مرا نمی دید ولی عطر و بوی مرا می شناخت..

دوست داشت فقط از من تغذیه شود و هرگاه دیگران می خواستند چیزی به او بخورانند با تغییر چهره اش می فهماند که فقط تغذیه شدن از من را دوست دارد…

هرگاه خودش را آلوده می کرد  با گریه مرا صدا می زد و با لحن گریه اش به من می فهماند که دوست دارد تمیزش کنم… من هم عاشقانه و دوان دوان به سوی او می رفتم تا فرزندم را از آلودگیهایی که اذیتش می کرد پاک کنم…

برایش فرقی نمی کرد چه لباسی بر تن او می کنم… گران و ارزان برایش تفاوتی نداشت… همین که متوجه می شد من سراغش رفته ام حس آرامش داشت…

وقتی او را روی زمین می خواباندم شروع به گریه می کرد… گویی زمین را دوست نداشت… روی زمین آرامش نداشت… جز در آغوش من آرامش نداشت…

فرزند دلبندم چشمش سوی من بود.. در آغوش من بود… گویی فقط مرا می شناخت… در آغوش من غذا می خورد و در آغوش من می خوابید…

چقدر رفتارهایش پاک و دلنشین بود…

دوست داشتم جای او باشم، پاک و معصوم و فطری…

ای کاش من هم می توانستم مثل او، با مادر مهربانم باشم… دائما در آغوش او… دائما به یاد او… دائما در دستان او…

ای کاش می توانستم هرچه غیر اوست را کنار بزنم… فقط برای او باشم… مورد رضایت او باشم…

 

لطفی که تو کرده ای پدر و مادرم نکرد

حقا که مهربان تر از پدر و مادرم تویی

 

یا مولاتی یا فاطمهُ اغیثینی…

همچنین ببینید

نیم نگاه

گرچه ایام ولادت ها است، دل من گاه به اشک گاه به غم لبریز است. …

شعر/ تمنا

دوست داشتم شعری، به درد دل بسرایم/ بدون وزن و قافیه شدآقا! به لطف خود بپذیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.