خانه / صراط عشق / اربعین / در محضر او/ قسمت چهارم

در محضر او/ قسمت چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت چهارم:

صبح هنگام که برای نمازچشم گشود لباس هایش شسته و تر و تمیز کنار رختخوابش بود! این خادمان با همه یکسان رفتار می کردند، در این سرزمین غریب و در این ایام، فقیر و غنی ، فارس و عرب معنی نداشت، همه برای آسایش یکدیگر و خدمت بیشتر از هم سبقت می گرفتند.

بعد از نماز وسایلش را جمع کرد، از مرد عرب خداحافظی نمود و به راه ادامه داد، نیم ساعتی راه پیمود و صبحانه اش را در موکبی دیگر صرف کرد، امام ع نمی گذاشتند زائران اندکی احساس گرسنگی ، خستگی یا غربت کنند!

به حالت افراد دقیق شد، رافتی که در رفتارها دیده می شد، نوعی حس مادر گونه را به او منتقل می کرد! محبت جاری در محیط محبتی مادرانه بود!

این جا می شد قدرت نمایی خداوند را با چشم دید! همه هر چه داشتند کنار نهاده و با یک هدف، با احساسی مشترک و عقیده ای مشترک بر صراطی گام بر میداشتند که ختم به او می شد!  یزیدیان می خواستند امام ع را نابود نموده و حق را ساکت کنند، می خواستند نور خدا را با فوت خود خاموش نمایند! حال می دیدی چگونه بعد از گذشت این همه سال نه تنها یاد امام ع در دلهای مومنان رنگ نباخته بلکه خروشان تر و عمیق تر به این زیبایی خود نمایی می کند!

رفته رفته چشم دلش از زمین به سمت آسمان چرخید! ماجرا ساده نبود! اربعین اعجاز خداوند بود، او دست خدا را پشت این جمعیت احساس می کرد! حرف های عامیانه در گوشش طنین می انداخت! اکنون با آمدن به صحنه حرف های عده ای چقدر در نظرش سخیف می آمد! افرادی پای گود نشین که در مورد هرچیز اظهار نظر کرده و خود را در همه موارد عقل کل می دانستند و در عمل جسارت گام نهادن به صحنه را نداشتند، افرادی که در تار استدلال های دنیایی خود دست و پا می زدند و احساس روشنفکر بودن می کردند!

با قرار گرفتن در صحنه متوجه شده بود تغییر حال و هوای این همه آدم از هر کجای دنیا جز کار خدا نمی توانست باشد! منظرش نسبت به مسائل تغییر کرده بود.خدا منظرش را تغییر داده بود! از افکار و احوال قبلی خود خجالت می کشید! خدا از جهل نجاتش داده بود!

هرچه پیش می رفت محضر خدا برایش پر رنگ تر می شد! پروردگارش را عجیب نزدیک احساس می کرد، تاکنون این حس را تجربه نکرده بود!

میل به مناجات در وجودش زبانه می کشید، همین طور که چشم به افق داشت با خدایش مشغول راز و نیاز شد!

خدایا تو مرا به این مکان مقدس کشاندی! من اصلاً در حال و هوای آمدن نبودم! تو درونم را تغییر دادی! تو حالم را عوض کردی! تو از سر رحمتت با من این گونه رفتار کردی، غافلی چون من، جایش این جا نبود!

خدایا حجاب ها را از اطرافم پس بزن تا آگاهانه حرکت کنم! یک عمر در غفلت روز را شب کردم و دور خود چرخیدم و آنچه را تو روزیم کردی از شغل و موفقیت و……به توانایی خود نسبت داده و بدان بالیدم.

هرگاه شاد بودم تو را فراموش کردم و هر زمان در سختی افتادم دست نیاز به سمتت دراز نمودم ولی تو بی وفایی مرا نادیده گرفتی و بارها و بارها جوابم را دادی، مرا از مهلکه ها به سلامت عبور داده و به رویم نیاوردی !

خدایا دستم رابگیرو راه رانشانم بده، دوست ندارم در غفلت، عمر به پایان برسانم و حسرت روز قیامت گریبان گیرم شود. تو از آفرینش ما هدفی والا داری، از حکمت تو به دور است جز این باشد! آن را به من بنمایان و ادامه زندگیم را در آن راستا قرار بده.

بخش هشتم: انتظار

دیگرخستگی راه و سختی آن برایش جلب توجه نمی کرد، چشمان منتظرش در جستجوی گنبد طلایی رنگ بود، چشم به افق روبرو دوخته تا در اولین لحظه ممکن درخشش آن را ببیند! حس انتظار گذر زمان را طولانی کرده بود! قلب کوچکش جا کم آورده و در حال بیرون آمدن از قفسه تنگ سینه اش بود.

عده ای در کناری نشسته و دعای فرج امام زمان عج را می خواندند!

خودش را به جمعیت نزدیک کرد، نشست و مشغول زمزمه شد! از پشت سرش صدایی آشنا به گوشش خورد که سخن می گفت و می گریست! برگشت و نگاه کرد! عطا بود! در حال خود بود و متوجه او نشد! تا بحال این طور او را پریشان ندیده بود!

دوستانش دوره اش کرده و به صحبت های عاشقانه او با امام زمان عج دل سپرده بودند:

آقاجان! این جمعیت برای زیارت پدر بزرگوارتان این گونه از هم سبقت می گیرند! ایکاش یادشان بیاید که امام زمانه شان زنده و در غربتند!

امام حی من! شما هستید و ما از صبح تا شب کاری به شما نداریم! مگر می شود؟ شما به اذن الله ولی عالم هستید! بزرگتر ما هستید! چطور در هیچ امری از اموراتمان از شما کسب اجازه نمی کنیم؟ چطور سرخود زندگی می کنیم و ادعا داریم شیعه هستیم؟ مگر نه این که مفهوم شیعه مشایعت کننده است؟ ما در چه چیز شما را مشایعت می کنیم؟

در حریم الهی که اکنون ساحت مقدس شماست می چرخیم و روزی می خوریم و به غفلت می گذرانیم ، در طول روز حتی یادی از شما در ذهنمان نمی چرخد! چه رسد به کسب رضایت و اجازه!!! بعد خود را شیعه می دانیم!! از هر کسی، هر فرهنگی، از بیگانه،از ماهواره اثر گرفته و تقلید می کنیم ولی هرگز به فکر اثر گرفتن از شما نمی افتیم! وجدان خود را سرکوب کرده ایم با این استدلال که غایب هستید و دسترسی به شما نیست!!! آقاجان هرچه پیش می رویم محبوب شما، رهبر ما ، تنها و تنها تر می شود! مردم قدرش را نمی دانند، قدر این عافیت و امنیتی که خداوند به عزت ایشان به این مملکت عطا کرده نمی دانند! آقاجان محبوبتان را نصرت کنید و عزتشان را نمایان تر بفرمایید تا حجت بر همه تمام شود! آقاجان شیعه به دستگیری شما محتاج است! دستمان را بگیرید به اذن الله  تا کج راهه نرویم!

حرف های از دل برآمده اوبر دل تازه بیدار شده اش نشست! چه چهره دوست داشتنی داشت این پسر!

آهسته بلند شد و از جمع فاصله گرفت، دلش نمی خواست عطا متوجه اش شود.

به فکر فرو رفت! امام زمان عج!

یاد امام غایب عج دلش را لرزاند، امامی که تا بحال خود را از منتظرانش می دانست ………. او انتظار را درطول سفر تجربه کرده بودو اکنون متوجه شده تا بحال منتظر نبوده و تنها این اسم را یدک می کشیده!

حرف های عطا ذهنش را پر کرد: مثل این که در خانه پدر و مادرت زندگی کنی، سر سفره ایشان روزی بخوری، تمام نیازهایت توسط ایشان و به محبت ایشان برآورده گردد، امنیّت و قرارت را مدیون ایشان باشی، بعد، از صبح که از خواب برمی خیزی حتی به ایشان سلام هم ندهی! در هیچ موردی مشورت نگیری! کاری به مادر و پدرت نداشته باشی! مگر می شود؟!!!! اسم این رفتار را چه می شود گذاشت؟

در دبیرستان در کتاب دینی خوانده بود که قرار و ثبات آسمان ها و زمین به خاطر وجود امام ع است! ولی هرگز این مطلب را فهم نکرده بود! چشمش بر پلاکاردی با این جمله افتاد: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه! آیا در این زمانه کسی بود که نسبت به امام زمان عج معرفت داشته باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا معرفت به امام ع همین اطلاعات شناسنامه ای بود که سالی یک بار در روز نیمه شعبان در رادیو و تلویزیون مرور می شد؟

حس می کرد سرش کلاه رفته است! شرمندگی عمیقی را نسبت به ولیّ خود در دل احساس میکرد!

بخش نهم: وصال

بلاخره لحظه موعود فرا رسید! گنبد طلایی امام حسین ع از دور نمایان شد! بر زمین نشست، پیشانی بر خاک نهاد و سجده شکر به جای آورد!

عطا راست می گفت!!!حس زائر بودن نداشت! احساس سربازی را داشت که به دعوت فرمانده اش لبیک گفته و اکنون در محضر او ایستاده تا کسب تکلیف نماید! شعفی عمیق وجودش را لبریز کرد.

به گنبد چشم دوخت! دلش به سمت حضرت زهرا س کشیده شد! تابحال موفق نشده بود با حضرت زهرا س درد و دل داشته باشد! هر وقت به مشکلی برخورد می کرد دست به دامان امام رضا ع می شد، این حال برایش تازگی داشت!

احساس می کرد آنچه او و تمام این افراد را بدین جا کشانده نور لطیف و زیبای ایشان است از دریچه وجود فرزندشان حسین ص! وجود مادر مهربان امت س را بر سر مزار فرزند حس می کرد، انگارآمده بودند تا به زائران فرزندشان خوش آمد بگویند! یا شاید هم سربازان ایشان!

به یاد بیتی از جانب حضرت زینبس افتاد که ایام محرم در تکیه زمزمه می کردند:

بوی زهرا س میدهد کربلا و نینوا       از شمیمش پر شده قتلگاهت ای اخا

او بوی عطر حضرت زهرا س را حس میکرد، کربلا بوی یاس می داد! ضربان قلبش تند شده بود، طاقت از کف داده بود، شدت نور آن قدر زیاد بود که احساس می کرد قلبش در حال ایستادن است! ابهت و نور محضر، او را به زانو در آورد، نشست و دست لرزانش را به نشانه ادب محضر مادر مهربان امت بر سینه گذاشت، چشمانش به احترام پایین آمد و بر زمین دوخته شد! السلام علیک یا زهرا س، خود را درچند قدمی ایشان احساس می کرد!

بخش دهم: در محضر او

ارواح فاطمی س در کربلا جمع شده و صحنه زیبای روبرو را نظاره می کردند! صحنه ای که با حضور نور عظیم آسمانی و به اذن الله رقم خورده و جان گرفته بود.

آنها وظیفه ای که بدیشان محول شده بود را به خوبی انجام داده بودند!

جمعیت خروشان را نگاه می کردند، افرادی با چهره های برزخی گوناگون! بعضی، چهره های خوبی داشتند ولی بعضی اخلاق و صفات بارزشان مطلوب نبوده لذا چهره برزخی مناسبی نداشتند!1

در بلندای آسمان شکلی مشاهده می شد در کمال حسن! در نهایت صفات حسنه و بدون نقص! در اوج زیبایی ! اسم الله، وجه برزخی اهل بیت ع که چون واحد است خداوند آن را جمع نبسته!

النور36 – في بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْکَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصالِ

بیت فاطمه س! بیت حسین فاطمه س! بیتی که خدا در آن اذن رفعت قرار داده!

افرادیکه با تمام اشکالاتشان ندای نور را لبیک گفته، به عشق امامشان از زندگی دنیایی خویش دست کشیده و به سوی اوعزم کرده بودند و سختی سلوک زمینی را بر خود متحمل نموده بودند ، خداوند اذن حضور در محضر اسم الله را بدیشان عطا نموده بود! اذن حضور در نور.

ماحصل حضور در محضر اهل بیت ع چقدر عجیب بود!

شکل برزخی افراد رفته رفته تغییر می کرد! محضر اسم الله بر آنها تاثیر می گذاشت! اشکالات در حال اصلاح شدن و محاسن و صفات حسنه در حال تقویت شدن بود! اصلاحی دسته جمعی در حال وقوع بود، در بستری از نور.

کربلا نور بود, نور علی نور, افراد در بیت نور قرار گرفته و نور در اعماق وجودشان نفوذ نموده و شکل جدیدی بدیشان می بخشید، شکلی خدایی ، بر اساس هدایت الله.

ارواح فاطمی س در افراد نفوذ نموده و روحیات فاطمی س در درون ایشان ایجاد می نمودند.

انوار فاطمی س محو لبخند رضایت او بودند! وقتش بود تا دوباره به او بپیوندند! شادمانه بالا رفته و به منبع آسمانی خود پیوستند!……..به نور عظیم آسمانی.

ادامه دارد………………………….

1 :«ابو بصیر» نقل می‌کند: «در خدمت حضرت امام جعفر صادق(عليه‌السّلام) به حج مشرّف شديم هنگامی‌كه مشغول طواف بودیم، عرض كردم: فدايت شوم اى فرزند رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آيا خداوند تمام اين خلق را می‌آمرزد؟ حضرت فرمود: «اى أبو بصير اكثر افرادى را كه می‌بينى ميمون و خوك هستند» عرض كردم: به من نيز نشان بده. آن‌گاه حضرت به كلماتى تكلم نمود و پس از آن، دست خود را بر روى چشمان من كشيد، من نیز آن‌ها را به صورت خوك و ميمون دیدم و اين امر موجب وحشت من شد، لذا آن حضرت دوباره دست بر چشم من كشيد و من آن‌ها را به همان صورت‏‌هاى اوليه مشاهده کردم بحارالأنوار، ج47، ص79

همچنین ببینید

جریان مهدویت/ اصحاب كهف – بخش اول

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ شخصيت اصحاب كهف و علت رشد ونقش …

جوانمرد قصاب را بیشتر بشناسید

کسانی که درتهران سوار مترو شده اند . ایستگاهی است به نام "جوانمرد قصاب"جوانمرد قصاب رابیشتربشناسی. قصابی که به معنای واقعی مرد بود و ملقب شد به جوانمرد قصاب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.