ماه در چشمه

بسم الله الرحمن الرحیم

پنجره اتاق را گشود، نور زیبای خورشید صورتش را نوازش کرد، نسیم ملایم بهاری که از گوشه‌ی پنجره راه به درون اتاق یافت حالش را جا آورد، روزه توانش را ربوده بود، روی تخت دراز کشید و نفسش از عطر بهار نارنج اشباع شد.

دست هایش را زیر سر گذاشت و به فکر فرو رفت، بوی عطر بهار اورا به یاد عطر چادر مادر مهربان امت س می انداخت، زیر لب زمزمه کرد: مادر! مادر!

ذهنش آرام آرام حجاب زمان را در نوردید و پر کشید، بالا رفت و بالا رفت و در کنار نور ماهگونه ابالفضل ع جا خوش کرد.

چقدر راحت به خود اجازه می‌داد حضرت زهرا س را مادر خطاب کند در حالیکه ابالفضل ع با آن قدر و منزلت در طول زندگیش به خود اجازه نداده بود حتی امام حسین ع را برادر خطاب کند! مگر در لحظه شهادتش!

با خود فکر کرد لقب قمر بنی هاشم برای ایشان چقدر بی انصافی است! او قمر حسین ص بود! او ساطعه‌ی نور مولا و مقتدایش بود! از خود چیزی نداشت! ﴿وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ[1]، چون ماه که در دل سیاه شب زمین را روشن می کند و نورش را از خورشید می گیرد، چون ماه که بدون وجود خورشید بی فروغ می گردد.

سوال همیشگی ذهنش را پر کرد! او که از دلاورترین مردان کاروان بود، چرا اذن سقایی برایشان صادر شد؟

چشمهایش را بست، می دانست وقتی به کسی فکر کند روحش به سوی او پر خواهد کشید!

خوش به حال ارواح! که در بند زمان و مکان اسیر نمی باشند! کاش می توانست موانع اسارت خود را پس بزند و از زندان دنیا برهد! کاش می توانست از خواب گران برخیزد قبل از اینکه از دنیا برود.

………………….

بلند بالا و دلیر، در حالیکه زخم های فراوان بر بدن داشت از اسب پیاده شد، به سمت نهر گام برداشت، لبانش از شدت خشکی ترک برداشته بود، درون آب زانو زد! کفی آب برداشت، نگاهش به سمت آسمان چرخید، انگار به کسی نگاه می کرد! لبخندی زیبا بر لبان خشکیده اش نقش بست، محو آسمان شده بود.

آب را ریخت و مشک هایش را پر نمود، سقا شتابان بود.

…………………..

هوا لطیف و مطبوع و زیبایی باغ خیره کننده بود، نهری بسیار عظیم از میان باغ می گذشت.

مرد آهسته آهسته به نهر نزدیک شد، پا به درون آب نهاد، نگاهش به سمت بالا بود، همان نگاه، همان لبخند، این بار لبانش خشکیده نبود.

دست به درون آب زلال برد و باز نگاه کرد، کفی آب برداشت بدون این که چشم از بالا بردارد دست هایش را جهت داد، آب از کف دستانش به سمت پایین سرازیر شد چونان آبشاری عظیم که از چشمه سار بجوشد و سرریز گردد.

………………….

احساس کرد می تواند نزدیک تر شود، جلوتر رفت!

مرد دوباره به بالا نگریست، آبی که از دستانش جاری بود با تغییر زاویه دست تغییر جهت داده و به سمتی دیگر سرازیر شد در حالیکه رنگی عجیب گرفته بود.

ایستاد و تماشا کرد! انگار مرد خستگی را متوجه نمی شد، نگاهش به سمت بالا بود و لبخند روشنش نشان از لذتی عمیق داشت.

ندایی در محیط طنین انداخت: ﴿عَيْنًا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيرًا[2]

این عبد خدا چه کسی می توانست باشد؟ همه چیز برایش آشنا می نمود! حالت مرد……درون آب، لبخندش و رفتارش!

صحنه روشن تر و نزدیک تر شد، حال او می توانست چهره زیبا و بشاش ابالفضل ع را تشخیص دهد.

رد نگاهش را گرفت، نوری عظیم، لطیف و وسیع! نگاه ابالفضل ع به سوی آن نور عظیم بود، انگار میل و حالت نور را با تمام وجودش درک می کرد!

با تغییر حالت نور تغییر حالت می داد و آبشاری که از دستانش به سمت بهشت های پایین‌تر سرازیر بود نیز تغییر حالت داده و هر بار رنگی جدید می گرفت.

منادی ندا  داد: ﴿إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُورًا[3]

سقای اهل بیت ع درون چشمه وسیع بهشتی در حال سیراب کردن مناطق پایین تر بود و از کسی توقع تشکر نداشت! پاداش هم نمی خواست! چه چیز را دنبال می‌کرد؟ وجه الله!

لوجه الله بدون تامل وظیفه سقایی را پذیرفته بود! لوجه الله به سوی علقمه شتافته بود! لوجه الله جان عزیزش را فدانموده و سپس با شادمانی پر گشوده بود به سوی ربش، ﴿راضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾ !

وحال در بهشت آسمان هفتم در چشمه کافور، در حالیکه چشم بدان نور عظیم آسمانی داشت، میل ایشان را سرازیر می کرد به سمت دیگران و سیراب می نمود تشنگان طبقات پایین تر را!

چشمه ی کافور در آسمان هفتم چشمه امور خلایق بود و ابالفضل ع به اذن الله و به میل و خواست وجه الله وظیفه تفجیر امور را به بهشت های پایین تر بر عهده داشت.

سقای اهل بیت ع، در دنیا سبقت گرفته بود برای رضایت وجه الله و اکنون در مقام قرب پروردگار در نزدیک‌ترین مکان به مادر مهربان س در حال انجام وظیفه بود! ﴿وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ﴾- ﴿أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ﴾-﴿في جَنّاتِ النَّعيمِ﴾[4]

در عمق نگاهش درخشش شعف را می دیدی که چگونه میل مادر مهربانس را فهم و اعمال می کند!

صدای مهربان مادر در فضا پیچید: ﴿يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلي رَبِّکِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾- ﴿فَادْخُلي في عِبادي﴾- ﴿وَ ادْخُلي جَنَّتي﴾[5]

خداوند به وعده خود وفا کرده بود! ابالفضل ع در جایگاه عبادالله در بهشت آسمان هفتم چشم به مربی مهربان خود داشت، عاشقانه تر از همیشه! آیا اکنون به خود اجازه می داد ایشان را مادر خطاب کند؟

[1] ـ [إنسان30] ـ ﴿ وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً﴾.

[2] انسان 6

[3] انسان 9

[4] واقعه 13-10

[5] فجر 30-27

همچنین ببینید

«ملکه» / قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم «ملکه» قسمت اول خوشحال و با انرژی به این طرف و …

شعر/ فاطمه یعنی که بسم الله الرحمن الرحیم

فاطمه یعنی که بسم الله الرحمن الرحیم | فاطمه یعنی وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيم

2 دیدگاه

  1. خیلی متشکر

  2. انسان به مربی عالم مادر مهربان امت س افتخار میکنه و آرزو دارد همچون اباالفضل ع در مدرسه ی مادر مهربان س پرورش پیدا کند
    اللهم الرزقنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.