خانه / صراط عشق / شورای نویسندگان / ماجرای ما و شیطان بزرگ

ماجرای ما و شیطان بزرگ

نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود

پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را
فردا اعدام کنید

نجار آن شب نتوانست بخوابد …

همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب …
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار ”

کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد …

صبح صدای پای سربازان را شنيد…
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم …

با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند…

دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی …

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت …

همسرش لبخندی زد و گفت :
مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند ”

فکر زيادی انسان را خسته می کند …

درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست “.

ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی…!
یا از زندگی عقب

در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش…

همچنین ببینید

نیم نگاه

گرچه ایام ولادت ها است، دل من گاه به اشک گاه به غم لبریز است. …

شعر/ تمنا

دوست داشتم شعری، به درد دل بسرایم/ بدون وزن و قافیه شدآقا! به لطف خود بپذیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.