خانه / صراط عشق / شورای نویسندگان / داستان بچه و مادر مهربان، بخش سوم

داستان بچه و مادر مهربان، بخش سوم

بسم الله الرحمن الرحیم

از دور دست ها خورشید با نور لطیف صبحگاهی اش زمین را احاطه و روشن کرده بود.
گرمای خورشید با خنکای باقی مانده از شب آمیخته شده و فضای زیبنده ای را به وجود آورده بود.
شهرنشینان با روشن شدن هوا از خواب بیدار شده بودند اما گویی هنوز برخی از آنها قلبشان در تاریکی شب فرو رفته بود.
پرندگان روی درخت با هم آواز می خوانند، گاهی هم دسته جمعی به سوی آسمان پرواز می کردند و لختی بعد دوباره باز می گشتند.
آنان با جیک جیک های نامنظم خود به درون حیاط نگاه و گویی با کسی صحبت می کردند.
پسرک در درون حیاط با زیبنده ترین لباس هایش، روی پله های بالکن خانه نشسته بود و همچون پرنده ای که بر فراز آسمان سیر می کند گنجشک های روی درخت را زیر نظر داشت.
ناگاه از روی بازیگوشی کودکانه، با شتاب به سمت درخت حرکت می کرد و آنان هم سریع با نغمه خوش به آسمان پرواز می کردند، او با زیرکی می خندید و به دور حوض می چرخید، لی لی می کرد و شعر می خواند، آب های دورن حوض را به آسمان رها می کرد، گویی زمان پایان انتظار، او را با شادی چند برابر دچار کرده بود و نمی دانست آن را چگونه تخلیه کند!!
اندکی بعد پسرک با ورود مادرش به روی بالکن، قد راست ایستاد و سریع موهای در هم ریخته اش را مرتب و با نگاه محبتانه به مادرش، خیس شدن زمین را توجیح کرد و گفت:
– لباس هام تمیزه، موهام هم مرتبه…
مادرش با خنده گفت:
– بله مشخصه!!
بعد با کمی مکث:
– آماده ای که بریم؟
پسرک با صدایی بلند و ممتد گفت:
– بله
مادرش از پله ها پایین آمد، چادر مشکی سرش بر عفت و حیای او افزوده بود، اما گویی چادرش حزن و اندوهی را به سمت آسمان فریاد می زد.
آرام آرام به سمت دلبندش حرکت کرد اما پسرک پیشتازانه به سمت او رفت و دستش را در دست مادر نهاد و با هم از خانه بیرون رفتند.
با گذر از کوچه پس کوچه های شهر، سعی در رسیدن به مسیر اصلی داشتند تا هر چه سریع تر همچون عاشقانی که به دنبال معشوق هستند خود را به آنجا برسانند.
در مسیر پسرک دائما مادر را همراهی می کرد تا حتی یک لحظه ام از او جدا نشود، گاهی با سوالاتی از مادرش قصد داشت تا دانسته های خود را اصلاح کند و با سن کم خود در آنجا همچون انسان های بزرگ از خودش رفتارهای زیبا انجام دهد.
پسرک از خوشحالی و شوق دیدار، گویی روی زمین و در بین آدم های شهر ساکن نبود، او همچون قاصدکی رها و آزاد که در آسمان سیر می کرد با قدم هایش پا بر روی ابرها می گذاشت!
اما نه رها و آزاد که هر جا دلش می خواهد برود، بلکه بسته به چادر و دست در دست مادرش دائما هر کجا که او می رفت، با او حرکت می کرد تا مبادا لحظه ای از او جدا شود.
مادرش برای پایان دادن به انتظار و بی تابی بیش از انداره پسرک تصمیم گرفت تا با سوار شدن بر تاکسی برای ادامه مسیر، به این سفر پایین دهد، تا جوشش درونی پسرکش که هر چه نزدیک تر می شدند بیشتر فوران می کرد، خاموش و حتی آرام گیرد.
مادر با سوار شدن بر ماشین، پسرک زیبارویش را در آغوش کشید و با گرمای وجودیش او را آرام کرد، پسر در بین چادر مادرش آسوده خاطر شد و با مادرش شروع به صحبت کرد، سوال های دیشبش را تکرار می کرد و چون پاسخ آنها را شب قبلش فهمیده بود زیر لب با لحن کودکانه اش صلوات می فرستاد.
مادرش که از طنازی او کاسه ی محبتش لبریز شده بود محکم او را فشرد و پسرک آرام آرام با گرمای وجود مادرش به خوابی همیشگی فرو رفت تا با پایان مسیر، لحظه دیدار فراهم شود.
پرندگان که همچنان آنان را همراهی می کردند، از سرعت زیاد آنان و محدود بودن خودشان مایوس گشتند و بر پهنای آسمان اوج گرفتند تا بلکه از نور محبت خورشید استفاده کنند.

ادامه دارد…

سید اسحاق موسی آبادی
۱۳۹۷/۱۲/۱۳

همچنین ببینید

خانه مادر مهربان

مادری بود با بچه‌هاش

یکی بود یکی نبود مادری بود با بچه هاش مادر به هر طرف می رفت بچه ها هم همراه او از این طرف به اون طرف بچه ها هم همراه او همه با هم شاد بودند همه با هم یار بودند تا که یه روز مادرمون روانه دنیا شد

«ملکه» / قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحیم «ملکه» قسمت اول خوشحال و با انرژی به این طرف و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.