خانه / صراط عشق / شورای نویسندگان / داستان بچه و مادر مهربان، بخش دوم

داستان بچه و مادر مهربان، بخش دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعاتی از نیمه های شب گذشت و تاریکی همه جا را فرا گرفت، ولی ماه با نور مهتاب خود از تاریکی مطلق جلوگیری می کرد.
ماه که قبل از همه رخت بسته بود تا جایش را با خورشید عوض کند از کرانه های آسمان به تماشای شهر در انتظار بیداری کودک نشسته بود، او از روشن بودن چراغ برخی از خانه ها گوشش تیز شده بود که وقت عبادت معبود شده است، گاه گاهی از چاک پنجره به درون خانه سرک می کشید.
نسیمی دل نشین در کوچه پس کوچه های شهر می وزید و صدایی دلنواز را به وجود آورده بود، او به دنبال پنجره ای باز می گشت تا با اهل آن خانه به تسبیح خالق مشغول شود.
مادر طبق عادت هر روزه بیدار شده بود، در یک دست تسبیح فیروزه ای و آن دیگری به نشانه ی انابه، نیاز و عجز رو به روی صورت قرار داشت.
گل های لب طاقچه دست از تسبیح خود کشیده و به نجواهای خالصانه ی او گوش می دادند.
نسیم هم که خود را به آنجا رسانده بود، پرده ی اتاق را بین زمین و آسمان معلق نگاه داشته و به دور مادر می چرخید و هوای معتدلی را به وجود آورده بود.
پسرک که در خواب عمیق فرو رفته بود با صدای مناجات های مادرش چشم زیبایش را باز کرد، آرام و با طمانینه مادرش را نگاه می کرد، ناگاه یاد سفرشان افتاد، با سلامی به مادرش سریعا از جایش بلند شد و برای گرفتن وضو دوان دوان به حیاط رفت.
با شادابی و نشاطی بیشتر از روزهای قبل به آب درون حوض نگاه کرد، چهره ی هم چون ماهش را در درون آب مشاهده کرد، کمی آنطرف تر ماه را هم در درون آب دید و به یاد صحبت های دیشبش لبخندی معصومانه زد.
به آسمان نگاه کرد و به شکرانه ی پایان انتظار بوسه ای برای خداوند به سوی آسمان فرستاد و بعد با دو دست کوچکش عکس ماه را از درون آب برداشت و به صورت خود سرایز کرد.
مادرش از پنجره به دقت تماشایش می کرد و بخاطر رفتارهای جالب کودکی اش، تصویر زیبای لبخند بر روی صورتش نقش بسته بود.
صدای دلنشین الله اکبر اذان توجه هر دو را به خود جلب کرد.
مادر به پسرک گفت:
– میوه دلم، بیا تا نماز بخونیم.
– چیزی به رفتنمون نمونده ها.
– چشم مادرجان، همین الان میام.
مادرش اقامه نماز را شروع کرد، پسرک با آستین و صورت خیس که نشان از آب بازی او داشت، کنار مادرش ایستاد.
او دو دست خود را بالا برد و تکبیر گفت، پسر به مادرش نگاه کرد و مثل او دستان کوچکش را بالا برد.
پسرک با حرکت های نامنظم و گاهی هم صحبت کردن، مثل مادرش نماز می خواند.
نماز مادر به پایان رسید و با چشمانی اشک آلود به دردانه اش نگاه کرد و گفت:
– قبول باشه پسرم، چه نماز خوشگلی خوندی.
پسرک که از تعریف مادرش به وجد آمده بود به بغل مادرش رفت و با زبان کودکی پرسید؟
– کی حرکت میکنیم؟
– اگه اونجا رفتیم چی بگم؟
– دلم تنگ شده!
– تا کی اونجا هستیم؟
پسرک که کاسه ی انتطارش لبریز شده بود، پشت سر هم سوال می کرد.
مادرش او را محکم در آغوش گرفت و گفت:
– دو سه ساعت دیگه حرکت می کنیم، همون چیزی رو که بهت یاد دادم بگو، صحبت کن، دعا کن، شعرهایی که بلدی بخون، اصلا صلوات بفرست…
پسرک بلند گفت:
– اللهم صل علی محمد و آل محمد
مادر لبخندی زد و محبتش را با بوسه ای بر صورتش ابراز کرد و گفت:
– اونجا صلوات بفرست!
بعد با کمی مکث:
– البته، اینجا هم اشکالی نداره…
ماه که از تماشای این صحنه به آرزویش رسیده بود، کم کم با گذشت زمان باید جایش را با خورشید عوض می کرد، نسیم هم مثل ماه به ناچار میل حرکت داشت و با حسرت به گل های لب طاقچه نگاه می کرد که ای کاش مثل گلها همیشه در آنجا ساکن بود و ساعت ها به تماشای بچه و مادر می نشست، نسیم برای آخرین بار به دور این دو چرخید و با حرکت بر روی صورت زیبای پسرک، او را نوازش کرد و آرام آرام از پنجره بیرون رفت.

ادامه دارد…

سید اسحاق موسی آبادی
۱۳۹۷/۱۲/۱۳

همچنین ببینید

داستان بچه و مادر مهربان، بخش چهارم (پایانی)

پسرک که گویی تمام دعاهای خود را در محضر مادرمهربان مستجاب شده می دانست از فرصت استفاده کرد و گفت...

داستان بچه و مادر مهربان، بخش سوم

بسم الله الرحمن الرحیم از دور دست ها خورشید با نور لطیف صبحگاهی اش زمین …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.