خانه / صراط عشق / شورای نویسندگان / داستان بچه و مادر مهربان/ بخش اول

داستان بچه و مادر مهربان/ بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم

غروب خورشید، صفحه ی آسمان را ورق زد و جای خود را به تاریکی شبانه داد.
ماه که آرام آرام نمایان شده بود در تاریکی شب جلوه گری می کرد و خود را برای دیدن خورشیدک های زمین آماده کرده بود.
سکوت هم به رسم همیشگی خود، در زیر نور مهتاب بر شهرنشینان حاکم شده بود، اما توان ورود بر قلب و وجود خورشیدک های درخشان شهر را نداشت.
کمی آن طرف تر پنجره ی اتاقی به روی آسمان باز شده بود و کودکی بازیگوش، با قلبی مملو از شادی و انتظار، طاق باز نظاره گر یگانه قمر آسمان بود.
پسرک در حالی که پا روی پای خود انداخته و با دستان ریز نقش خود مشغول بازی بود، جویبار انتظار درونش را روانه آسمان می کرد، گاهی چنان گرم صحبت می شد که ندانسته صحبت های یک طرفه او خواب را از چشمان مادرش می ربود و با تذکر مادر به خودش می آمد، اما دوباره میل آسمان می کرد.
پسرک که معلوم بود قصد خوابیدن ندارد، بار دیگر مورد خطاب مادرش قرار گرفت که رو به او کرد و گفت:
– پسرم، معلومه که میخوای صبح خواب بمونی؟!

اما پسرک هنوز هم در دنیای خیالش به صحبت کردن مشغول بود.
مادرش که از رفتار کودکانه او خواب از سرش پریده بود و لبخند می زد، بار دیگر گفت:
– یک ساعته با کی داری صحبت می کنی؟ بخواب و الا صبح خواب می مونیم و نمی تونیم بریم.
پسرک که از تمام صحبت های مادرش پنج کلمه ی آخر را شنیده بود به خودش آمد و سریع با چهره ای معصومانه رو به مادر کرد و گفت:
– دارم به ماه می گم که می خوایم بریم…
در حالی که لبخند مادرش آشکارتر شده بود، با دقتی بیشتر از قبل به پسرک نگاه کرد و گفت:
– ماه چی می گه؟

– اینقدر خوشحال شد وقتی فهمید، همش می گه منم میام اما ماه خیلی بزرگه، شما که نمی تونی دستش رو بگیری!
مادر که از شیرین سخنی و حرف های طنازانه ی کودک تحملش به سر آمد سریع پسرک را در بغلش گرفت و محبتش را با بوسه ای از گونه ی صورتش خالی کرد.
پسرک که یک دستش زیر سرش بود، محکم چشم هایش را روی هم گذاشت و با لحن کوکانه به مادرش گفت:
– باشه می خوابم، فقط باید قول بدی حتما من رو قبل از طلوع خورشید بیدار کنی؟!

مادر با بوسه ای دیگر از آنطرف صورت، پاسخ محکمی به او داد و هر دو آرام آرام به خواب فرو رفتند.
ماه از صحبت های پسرک که در وصف او گفته بود خرسند شد و به ستارگان آسمان فخر می فروخت، اما حسرت فردای آن روز را می خورد که در کنار آنها نیست و برای جبران این حسرت به تماشای طولانی خورشیدک بسنده کرد.
صدای جیرجیرک های بیابان، همچون لالایی دلنواز چشمان ماه را سنگین کرد و او هم چشم بر روی دنیا بست و کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.

ادامه دارد…

سید اسحاق موسی آبادی
۱۳۹۷/۱۲/۱۳

همچنین ببینید

شعر/ فدای مادرم فاطمه(س)

سلام مادر سلام بانو سلام ای کوکب پر نور/ سلام جانا سلام هستی گشودم سوی تو دستی// سلام بر تو که پیوسته، برامان مادری کردی/ به وقت سختیه صحنه، دمادم یاوری کردی

شعر/ بسته به بال فاطمه (س)

بچه های شهر غریب بسته به بال او شدند/ به هر کجا که او رود همره او رهسپرند// جای دگر نمیروند، جای دگر غریبه است/ گوشه ای از چادر او تمام قرب عالم است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.