شعر خورشيد فلك

گاه خورشيد فلك ميدمد از مغرب دور

گاه تاريخ فدك ميشكند بر سر نور

 

گاه مهتاب به تابيدن يك بوته تر است

گاه هم بوته اي از خوشه مهتاب سر است

 

آسمان ميپرد از پهنه هر بحر به شب

شب سراسر هيجان است ز تاريكي تب

 

ميخراشد مژه اي پوسته ي نازك آب

شكند پوسته ي سرد حباب از تب ناب

 

خاك افلاك فرو ريخته بر دشت زمين

امشب انگار زمين ريخته خاك از سر كين

 

خبري ولوله انداخته بر ناقه ي عرش

عرش هم خم شده تا زانوي فرش

 

خبري آمد از آن لحظه ي غمگين علي

بي صدا مونس او رفت به خوابي ازلي

 

فاطمه نفری

همچنین ببینید

شعر/ تمنا

دوست داشتم شعری، به درد دل بسرایم/ بدون وزن و قافیه شدآقا! به لطف خود بپذیر

داستان بچه و مادر مهربان، بخش چهارم (پایانی)

پسرک که گویی تمام دعاهای خود را در محضر مادرمهربان مستجاب شده می دانست از فرصت استفاده کرد و گفت...

یک دیدگاه

  1. با سلام

    بسیار زیبا …..

    خداوند بر توفیقاتتان بیفزاید ان شاالله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.