اتاق در بسته

بسم الله الرحمن الرحیم

البقرة3 – الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ

می گفت: افرادی هستند که به غیب ایمان دارند، یکی از غیبیات وجود مبارک امام زمان عج است، این افراد معتقد به حریم ولایت هستند و بر اساس ایمانشان در فضای ولایت نماز اقامه کرده و از ثمرات آن هم خود بهره می برند و هم به دیگران بهره می رسانند.

کسی که عالم را به اذن الله حریم ولیّ بداند مقید به تقوای ولایی می شود، به خاطر رضایت او کارهایی را انجام میدهد و از کارهایی پرهیز می کند ، انگار امام زمانعج در همین اتاق بغل هستند منتهی در بسته است و امکان بهره مندی مستقیم وجود ندارد.

ماجرا به دلش نشست، باخود تصمیم گرفت تمرین تقوای ولایی بنماید.

نماز صبحش را با انتظار قدوم مولایش به پایان رساند، باخود تصور کرد اکنون امام ع در خانه تشریف دارند، همین اتاق بغل که در آن بسته است!

این تفکر ابتدا برایش شادی به ارمغان آورد، شادی حضور ولیّ محبوب و نورانی!

با امامش حرف میزد! دوست داشت برای ایشان صبحانه آماده کند و جویای احوالشان شود، دوست داشت بپرسد آیا کاری از دستش بر می آید تا برای ایشان انجام دهد؟

آقاجان! بدهید لباسهایتان را برایتان بشویم و اطو بنمایم، نهار چه چیزی میل دارید؟ کاری هست برایتان انجام بدهم؟ اکنون چه چیز می تواند لبخند رضایت بر لبان شما بنشاند؟

حواسش جمع شده بود، بر یکی دو صحنه که در حالت عادی باعث عصبیت می شدغلبه کرد، حتی موفق شده بود در لحظات پرفشاربا نرمش سخن بگوید، خیلی احساس شعف میکرد! حال عجیبی پیدا کرده بود! انگار واقعا حضور ایشان را در چند قدمی خود حس می کرد!

کم کم نزدیک ظهر شادی جای خود را به دل تنگی داد! دلش می خواست برود در اتاق را باز نماید و روی مهربان و نورانی امامش را ببیند! دوست داشت پایین پای ایشان بنشیند و از کلام زیبا و آسمانی ایشان بهره ببرد! اما صد افسوس!!!!!!! امان از در بسته!

صدای اذان ظهر به گوش رسید، وضو گرفت و منتظر نشست! به در بسته خیره شد! حال، دلتنگی شدیدی بر او حاکم شده بود و قلبش را می فشرد! با اندوه روی از در بسته گرداند و با یاد امامش به نماز ورود کرد! چقدر دوست داشت قامت امام مهربانش را به عنوان پیش نماز ببیند و به ایشان اقتدا کند!

فضا برایش کمی سنگین شده بود! همواره زمانی که خسته بود با نگاه کردن برنامه ای خستگی از تن به در می کرد ولی اکنون از امامش خجالت می کشید! احساس می کرد نباید اتلاف وقت کند!

با این تفکر حتی دست و دلش به بعضی روزمرگی ها هم نمی رفت! به کار معارفی پرداخت به عشق امامش، در فضای خانه بیشتر محبت کرد به امید رضایت امامش و………..سعی می کرد بیشتر کار مثبت کند.نیمه نگاهش در تمام اوقات به سمت در بسته کشیده می شد!

هرچه می گذشت دل تنگی بیشتر به او فشار می آورد! حال نمی توانست نگاهش را از در بگیرد! به در نزدیک شد! قلبش به شدت میزد! دلش می خواست پشت در بنشیند و التماس کند! گریه کند! اما حیا اجازه نمی داد!.

نزدیک غروب نفسش به سختی بالا می آمد! احساس می کرد دیگر طاقت ندارد آن در را بسته ببیند! او امامش را می خواست، تحملش به پایان رسیده بود! صدای اذان مغرب بلند شد، به سمت در رفت، حال مجنونی را داشت که همه کسش پشت در از دیدن او ابا کرده! مگر میشود؟ مولاجان شما کریم هستید، رحیم هستید! این با کرامت شما چگونه جمع می شود؟ شما در اتاق باشید و و این حقیر تشنه به دیدار شما این گونه پشت در جان بدهد؟ احساس خفگی می کرد! طاقت بریده برد! بادل سیر گریه کرد و دل پر دردش را خالی نمود!

با خود فکر میکرد چگونه این همه سال بدون او زندگی کرده است! چگونه در تمام لحظات زندگی وجود گران قدر ایشان را نادیده گرفته و بدان چه دلش خواسته عمل نموده! چگونه تاب آورده این همه سال دوری از او را!

خجالت می کشید! حال فهمیده بود این همه سال فقط نام منتظر را یدک می کشیده است! مگر می شود منتظر همه کست باشی و از غصه دوری او جان در بدنت دوام آورد؟ مگر می شود در طول روز به عشق حضورش چندین بار ضربان قلبت بالا نرود و نفست تنگ نشود؟ مگر می شود او باشد و تو بدون او به زندگی ات مشغول باشی؟ مگر میشود او در غربت باشد و تو در راحتی روزگار بگذرانی؟ مگر می شود او در دوقدمی تو باشد و روز را بدون دیدارش شب کنی؟

آهی بلند از ته دل کشید! درس عجیبی خداوند به او داده بود! حال و هوای او حال و هوای کسی نبود که بداند امامش هست و او محروم از دیدار روی یار است! متوجه شده بود بسیاری از مطالب تابحال برایش لقلقه زبان بوده است!

دیگر نمی توانست این صحنه را تاب بیاورد! اشک های داغش پایین می ریخت و صورتش را به آتش می کشید! (انی اجد ریح مهدی عج)

در این حال بود که خداوند منظرش را تغییر داد! او می بایست همه جارا حریم امام ع می دید، بااین منظر تلاشش جهت رفع کم و کاستی ها بیشتر می شد!

امامی که تو را می بیند، یاریت می رساند، حضور نوری دارد، پس باید حجب کنار زده شود تا بهره بیشتر گردد، هرچند که آتش دلتنگی وجودت را بسوزاند!

به نظرش میرسید برداشتش از آن در بسته اشتباه بوده، با این حال خدا به او مطالب گران بهایی آموخته بود!

به سمت در بسته رفت، آن را گشود، امام او در کل خانه حضور داشت، او نگاه مهربان ایشان را حس می کرد.

بهمن 96

همچنین ببینید

افشای ابعاد جدیدی از ماجرای نجفی توسط برادر میترا استاد

مسعود استاد در اینستاگرام خود ضمن منتشر کردن صفحه عقدنامه خواهرش با محمدعلی نجفی، از علی مطهری خواست به دلیل اعلام شائبه «پرستو» بودن میترا استاد، از اولیای دم عذرخواهی کند

خاطره یکی از لوطی های زمان جبهه و جنگ

ويدئو/ خاطره یکی از لوطی های زمان جبهه و جنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.